دسته‌ها
خرید

خرید لباس ورزشی جزئیاتی از جنایت میدان کاج از زبان قاتل

دادنا: عامل جنایت میدان کاج می گوید در عین حالی که در این حادثه دچار حماقت شده بود به مرز جنون نیز رسیده بود که همین عامل باعث شد تا چنین حادثه تلخی را رقم بزند.ساعت 9:56 دقيقه صبح روز پنجشنبه 13 آبان طي تماس تلفني با مركز فوريتهاي پليسي عنوان شد كه مشاجره دو جوان در ميدان كاج سعادت آباد تبديل به يك درگيري خونين شده است كه ماموران كلانتري 134 شهرك قدس به صحنه درگيري مراجعه و مشاهده كردند، شخصي با يك قبضه كارد در حال عربده‌كشي است و شخص ديگر خون‌آلود روي زمين افتاده است.عامل جنایت (يعقوبعلي معروف به مهدي) و نیز مظنون مشاركت در قتل ميدان كاج (سعیده) طی گفتگوهای جداگانه ای با هفته نامه «امین جامعه» به بیان جزئیاتی از این حادثه پرداخته اند که در ذیل می خوانید:خودتان را معرفي و برايمان بازگو كنيد به چه دليل مرتكب قتل شده‌ايد؟من يعقوبعلي، 31 ساله، ديپلمه، مجرد و ساكن تهران هستم كه به دليل يك مشكل ناموسي ناخواسته مرتكب قتل شده‌ام.به خاطر چه مسئله‌يي تا پاي قتل پيش رفتيد؟من حدود سه سال پيش با خانمي آشنا شدم و قصد ازدواج با هم را داشتيم كه كم‌كم پاي مقتول به زندگي ما باز شد. از طرف وي مدام مورد تهديد قرار ميگرفتم و به خاطر حرف نامربوط و ناموسي كه شب قبل از قتل به من زد و تحريك از سوي مقتول و خانم مورد علاقه‌ام ناخواسته و ندانسته خودم را در صحنه‌يي ديدم كه يك كارد آشپزخانه در دست داشتم و مقتول خون آلود روي زمين افتاده بود. دور و اطرافم مردم با موبايل هاي دوربين دار در حال فيلمبرداري از ما بودند و همچنين ماموران كلانتري كه مي خواستند مرا خلع سلاح كرده و شخص خون آلود را با برانكارد منتقل كنند.اصل ماجرا را به طور كامل براي ما تعريف مي كنيد؟من در محدوده سعادت آباد در يك دفتر مشاوران املاك مشغول به كار بودم و طي چند ماه كار درآنجا با خانمي كه همكار من در آن دفتر بود آشنا شدم و فقط يك رابطه همكاري بين ما بود تا اينكه پس از مدتي اين خانم به من اظهار علاقه كرد و پيشنهاد ازدواج داد. من در جواب به وي گفتم بايد چند مدتي بگذرد و همديگر را بشناسيم و سپس تصميم گيري كنيم.بعد از چند روز سعيده زنگ زد و خواست به منزلم بيايد، من هم قبول كردم. به منزلم آمد و چند ساعتي مهمانم بود و هنگامي كه خواست برود به من پيشنهاد داد تا منزلم را تخليه كنم و با وي زندگي كنم. طي دو يا سه روز منزلم را تخليه كرده و به منزل او رفتم. اجاره منزلش را من مي دادم و بعد از مدتي با هم به صورت شراكتي يك دفتر تجاري مشاور املاك به قيمت 220 ميليون تومان را اجاره كرديم و مشغول كار شديم.طي اين سه سال بعضي اوقات به او مي گفتم كه سريع ازدواج كنيم و سروسامان بگيريم ولي او قبول نمي‌كرد و اين موضوع را به روزها و ماههاي آينده ارجاع ميداد. در اين سه سال چندين بار بر سر حساب و كتاب اختلاف و درگيري داشتيم تا اينكه در اثر اختلافات مكرر، من وي را كتك زدم و داوطلبانه خودم را به كلانتري معرفي كردم و با انتقال پرونده به دادسراي سعادت آباد نزد بازپرس اظهار كردم كه او را كتك زده ام و با وي رابطه دارم كه در اين رابطه بازپرس مرا به طور مستقيم به زندان اوين فرستاد و از آنجا نيز به زندان قزلحصار منتقل شدم.حدود پنج ماه بلاتكليف در زندان بودم و در طول اين مدت با او رابطه تلفني داشتم؛ هم من به او زنگ مي زدم و هم او به من زنگ ميزد. به وي اصرار ميكردم كه شكايت خود را پس بگيرد و من هم اظهاراتم را نزد قاضي پس بگيرم. سرانجام قاضي دادگاه مرا به 16 ميليون ريال ديه محكوم كرد كه با پرداخت ديه از زندان آزاد شدم.15 روز آخري كه زندان بودم او مرتب به من زنگ ميزد و اظهار مي‌كرد كه به تازگي شخصي در دفتر مشاوران املاك مشغول به كار شده است و از او خواستگاري كرده و قصد ازدواج دارد. او از من مي‌خواست تا پاي اين مزاحم را از زندگي مان قطع كنم.پس از آزادي از زندان به همراه مادرم به ساوه رفتم و از آنجا نيز با او تماس گرفتم كه وي مرتب مرا تحريك مي‌كرد و به من مي گفت تو بي غيرت هستي و مدام عصبي ام مي كرد. بعد از آمدن به تهران شماره مقتول را از او گرفتم و به وي زنگ زدم و ماجرا را تعريف كردم كه قرار است اواخر مهر ماه با اين خانم ازدواج كنم.مقتول نيز از اين قضيه اظهار بي اطلاعي كرد و ماجرا به طور موقت تمام شد ولي روز بعد مقتول خودش تماس گرفت و عنوان كرد كه علاقه زيادي به اين خانم دارد و حاضر است در قبال تحويل يك دستگاه خودرو پايم را از اين ماجرا بيرون بكشم كه من نيز قبول نكردم.مقتول حدود يك هفته اواخر شب تماس ميگرفت و قصد تطميع من را داشت و روزهاي آخر مبلغ يك ميليارد ريال پيشنهاد داد و من هم به وي گفتم كه حدود سه سال است با اين خانم آشنا هستم و قرار است طي روزهاي آينده با يكديگر ازدواج كنيم.البته اين را هم بگويم كه چند روز قبل از درگيري مقتول مرتب به من زنگ مي‌زد و تهديدم مي‌كرد و چند نفر را جلوي دفتر املاك فرستاده بود تا مرا به قصد كشت بزنند كه سعيده به من زنگ زد و گفت ماجرا چيست و من هم آن روز به دفتر كارم نرفتم و مقتول مدام پشت تلفن مي گفت مي زنمت، ميكشمت، و… .در همين اوضاع و احوال سعيده خيلي به من زنگ ميزد و از من خواهش و اصرار ميكرد تا مقتول را از وي دور كنم و شب قبل از قتل مقتول زنگ زد و حرفهايي زد كه باورش برايم خيلي مشكل بود. حرفهايش به قدري عصبي ام كرد كه از فرط ناراحتي و عصبانيت خوابم نبرد و تا صبح هزار تا فكر و نقشه تو سرم آمد كه چرا اين اتفاقات سر من آمده.صبح به بچه هاي دفتر زنگ زدم و پرسيدم كه مقتول (يزدان) به محل كار آمده يا نه كه بچه ها گفتند تا چند دقيقه ديگر ميرسد. من هم يك چاقو برداشتم و زير لباسم پنهان كردم كه اگر يزدان با خودش كسي را بياورد بتوانم از خودم دفاع كنم و سريع يك خودروي آژانس گرفتم و به ميدان كرج رفتم.با توجه به نشانه هايي كه سعيده درباره ظاهر مقتول به من داده بود يزدان را جلوي دفتر املاك مشاهده كردم و مقابلش رفتم و او نيز داشت سيگار مي كشيد. از وي سوال كردم آقا يزدان؟ وقتي بله گفت، خودم را معرفي كردم كه ناگهان مقتول از جيبش اسپري گاز اشك آور درآورد و به صورتم زد. من كه چشمهايم جايي را نمي ديد و ترسيدم كه يكدفعه به سرم بريزند چاقو را از زير لباسم بيرون كشيدم و به اطراف ميچرخاندم هيچ چيز جلودارم نبود. جنون به من دست داده بود، حرفهاي يزدان و سعيده توي سرم بود و متوجه نبودم دارم چه كاري انجام ميدهم. بعد به داخل دفتر املاك رفتم و تلفن ها را از پريز كشيدم و بيرون پرتاب كردم. اصلا حواسم به هيچي نبود. موقعي به خودم آمدم كه ديدم، يزدان خون آلود روي زمين افتاده و مردم هم دارند از من فيلمبرداري مي كنند و مامورها از من ميخواهند تا چاقو را به زمين بيندازم و تسليم شوم. مقداري كه گذشت و به خودم آمدم با صحبت هايي كه مامور كلانتري كرد، خودم را تسليم كردم.زمان درگيري شما حدود 30 دقيقه طول كشيده بود چرا اجازه نمي داديد كه مردم و پليس، يزدان را از صحنه خارج كنند؟به خدا قسم من هيچ چيزي نمي فهميدم، به قدري جنون به من دست داده بود كه نه چيزي مي شنيدم و نه چيزي مي ديدم، تنها صدايي كه به گوش رسيد، صداي معذرت خواهي مقتول بود و صداي يك مامور لباس شخصي كه از من خواهش مي كرد، تسليم شوم و من داد مي كشيدم كه بايد خودم خودم را تسليم كنم.آيا صداي مردم را مي شنيديد؟خيلي كم، مردم فقط با تلفن همراهشان از من فيلمبرداري مي كردند.فكر مي كرديد مرتكب قتل شويد؟نه، اصلا فكر نميكردم كه دست به چنين كارهايي بزنم. پدرم هميشه به من مي گفت كه بيخيال اين خانم بشوم و مي گفت كه اين زن يك روز تو را تا پاي چوبه دار مي برد، ولي من هيچوقت گوش نمي كردم.چه احساسي داريد؟پشيمان هستم. اي كاش تمام زندگي ام ميرفت ولي جواني ام نم يرفت. تمام تقصير نخست گردن خودم است كه به حرف بزرگترم گوش نكردم و بعد هم گردن سعيده است كه سه سال مرا مسخره خودش كرد و بعد آنقدر مرا تحريك كرد كه كاري كه نبايد مي كردم، انجام دادم.اشتباهتان كجا بود؟من حدود 180 ميليون تومان سرمايه نقد داشتم كه به اين خانم براي شراكت داده بودم و پولم هنوز نزد وي است. اشتباه من اول آشنايي و رابطه با وي بود. دوم بي توجهي به پند و نصيحت والدينم و سوم حماقت كه به حرف يك زن چه اشتباهي را مرتكب شدم.الان كه بازداشتگاه هستيد به چه فكر مي كنيد؟به اشتباهات و حماقت هاي خودم فكر ميكنم، آن صحنه هاي وحشتناك به ذهنم مي آيد و براي آمرزش مقتول نماز و قرآن ميخوانم.به آينده فكر مي كنيد؟از دنيا راضي نيستم و به مرگ فكر مي كنم. الآن شخصيت، احترام، مال، ثروت و… برايم باقي نمانده است و فكر ميكنم ديگر هيچ كسي براي من ارزشي قايل نيست و بسيار ناراحت هستم كه با اين كار آبروي خانواده ام را برده ام و هيچ اميدي به بازگشت به زندگي ندارم، در عين حالي كه خدا بزرگه!حرف آخر؟همه اقوام و خانواده به من خيلي گفتند كه اين خانم به دردم نمي خورد ولي من گوشم به اين حرفها بدهكار نبود و الآن چيزي را فهميدم كه بايد چند سال پيش مي فهميدم و به آن عمل مي كردم. من از همه جوان هايي كه موقع ازدواجشان فرا رسيده، خواهش مي كنم حرف من را به عنوان كسي كه به دليل بي توجهي به مصلحت انديشي والدينم مرتكب قتل شده ام، گوش كنند و خانواده خود را به عنوان بهترين و گرمترين كانون عاطفي قبول داشته باشند و غرور جواني را به حرف پدر و مادر بفروشند.گفت‌وگو با مظنون مشاركت در قتل ميدان كاجخودتان را به طور كامل براي ما معرفي كنيد؟من «سعيده- الف» 32ساله و داراي تحصيلات فوق ليسانس در رشته حسابداري هستم و شغلم مدير مشاوران املاك در سعادت آباد بود.به چه جرمي در پليس آگاهي بازداشت شده ايد؟به اتهام معاونت در قتل در پليس آگاهي بازداشت هستم.نسبت شما با قاتل و مقتول چيست؟من به عنوان مدير دفتر مشاور املاكي بودم كه مدتي كوتاه قاتل و چند ماهي نيز مقتول در آنجا مشغول به كار بودند.چه رابطه يي بين شما و قاتل وجود داشت؟من هيچ رابطه يي با قاتل نداشتم. «مهدي» فقط براي من هميشه مزاحمت ايجاد مي كرد، بيشتر وقتها از من اخاذي و زورگيري مي كرد و تاكنون هشت بار از وي شكايت كرده ام و چون مي دانست من نه پدري دارم و نه مادري و برادري به زور هم كه شده به خاطر دارايي ام ميخواست با من ازدواج كند ولي من به هيچ وجه حاضر به ازدواج با يك فردي كه تعادل روحي و رواني نداشت، نبودم.آشنايي شما با قاتل از كجا شروع شد و چند سال است كه وي را مي شناسيد؟جريان از جايي شروع شد كه بنده يك دفتر املاك مسكن در خيابان علامه جنوبي سعادت آباد داشتم و قاتل نيز مشاور مدير دفتر يكي از آژانس هاي مسكن در محدوده سعادت آباد بود. اواخر ارديبهشت ماه پيش من آمد و تقاضاي كار در دفترم را كرد و من هم به دليل سابقه كاري اش وي را استخدام كردم. چندي نگذشت كه «مهدي» پيش من آمد و گفت كه مادرش به دليل ناراحتي قلبي در بيمارستان بستري شده است و نياز به پول دارد و از من خواست كه به او پول قرض دهم. من هم براي همدردي با وي مقدار پولي را كه تقاضا كرده بود به وي دادم. دوباره چند روز بعد عنوان كرد كه برادرش معتاد است و مي خواهد وي را در يك كمپ درمان اعتياد بستري كند و نياز به پول دارد و در اين رابطه شماره مدير كمپ درماني را به من داد و با تماسي كه با مدير كمپ گرفتم موضوع براي من روشن شد و به اتفاق مهدي و برادرش به كمپ رفتيم و برادرش را بستري كرديم.در اين زمينه حدود 800 – 700 هزار تومان پول پرداخت كردم كه بعد از مدتي فهميدم سرم كلاه رفته است. چون هزينه درمان اعتياد حدود 100هزار تومان بوده است.البته اين پايان پول گرفتن ها نبود، بلكه به بهانه هاي ديگري از من پول ميگرفت و درصورتي كه به وي پول نمي دادم مرا مورد آزار و اذيت قرار مي داد و كتكم ميزد. در ادامه مجبور شدم پس از دو ماه يعني اوايل تيرماه از دست وي فرار كنم و جاي ديگري را در سعادت آباد اجاره كنم و شبانه اثاثيه دفترم را به دفتر جديد منتقل كردم و نخستين روزي كه قصد چينش وسايل دفتر را با كمك همكارانم داشتم، «مهدي» با يك چوب بلند به دفتر آمد و شروع به شكستن شيشه در و پنجره و ميز و وسايل كرد. حتي شخصي كه قصد وساطت داشت را مورد آسيب قرار داد و در تماس با پليس 110 مهدي بازداشت شد و مصدوم را به بيمارستان انتقال داديم كه چند روز بعد فهميدم كه «مهدي» به زندان رفته است. ولي مشكل به اينجا ختم نشد، بلكه وي پس از 20روز با پرداخت جريمه و ديه از زندان آزاد شد.حدود يك ماه بعد وقتي در دفترم را قفل كردم و قصد داشتم سوار خودرو شوم يكدفعه ديدم «مهدي» از پشت ديواري بيرون پريد و دست به كيفم انداخت و قصد داشت كيفم را با خود ببرد. در دست ديگرش نيز يك استكان شكسته بود و مدام مي خواست با آن استكان مرا مجروح كند.من مقاومت مي كردم اما او به زور سوار خودرو شد و با تهديد به وسيله استكان شكسته من را تا آزادراه كرج، حوالي وردآورد برد و به من گفت كه از خودرو پياده شوم و خودش پشت فرمان بنشيند. من هم از فرصت استفاده كردم و پا به فرار گذاشتم كه «مهدي» نيز به دنبال من مي دويد. در آن صحنه يك نفر مرا از دست اين ديوانه نجات داد.طي اين سه سال مرتب در اضطراب بودم و از دست تهديدها و باجگيري اين فرد آسايش نداشتم. حتي چندين بار از وي چاقو خورده ام و چندين بار نيز چون كه ميدانست داخل كيفم پول است، كيفم را مي دزديد و فرار ميكرد. در اين رابطه تاكنون هشت بار از وي شكايت كرده ام.همين شش، هفت ماه پيش به دليل ضرب و شتم عمدي از وي در كلانتري شكايت كردم و خودش نيز اعتراف به ضرب و شتم كرد و به دروغ عنوان داشت كه با من رابطه داشته است كه به دليل اظهاراتش پنج ماه زندان افتاد و مدام از زندان به من زنگ ميزد كه رضايت دهم و ميگفت: «در زندان كلي خلافكار شده ام. اگر بيايم بيرون سرت را زير آب ميكنم.» و من در جواب گفتم از دستت فرار مي كنم. بعضي اوقات زنگ مي زد خواهش ميكرد و بعضي وقت ها هم زنگ ميزد و تهديدم ميكرد، حتي چند روزي كه مانده بود از زندان آزاد شود به پاي مادرش افتادم و خواهش و تمنا كردم، كاري كند تا «مهدي» به سمت من نيايد، چون ميترسيدم بيايد و مرا بكشد!چند روز بعد ساعت 10 شب «مهدي» از زندان آزاد شد و به من زنگ زد و با ترس و لرز سريع باتري تلفن همراه خود را درآوردم و به دليل ترس شديد از وي تمامي چراغ هاي منزلم را خاموش كردم ولي مهدي ولكن ماجرا نبود و مرتب به شماره منزلم زنگ ميزد و شماره ها براي اطراف كرج بود. من هم سريع وسايلم را جمع كردم و به خواهرم زنگ زدم و به اتفاق هم به شمال فرار كرديم.فرداي آن شب دوباره مدام تماس گرفت كه درنهايت مجبور شدم تلفن را جواب بدهم. «مهدي» پشت تلفن اظهار داشت كه سرش به سنگ خورده است و ديگر نمي خواهد اذيتم كند و قصد آدم شدن دارد. كلي از من معذرتخواهي كرد. پشت تلفن لحن صحبت هايش بسيار خوب شده بود و من با خيال راحت بعد از چند روز به تهران (چند روز قبل از قتل) برگشتم.وقتي به محل كارم رفتم از كرج تماس گرفت و گفت يك كمكي به وي كنم تا دوباره شروع به كار كند و خرج زندگي اش را دربياورد؛ تقاضاي پول كرد. روز بعد (چهار روز قبل از قتل) زنگ زد و گفت: «بيا فرحزاد و برايم پول بيار»، من كه خيلي از «مهدي» مي ترسيدم به او گفتم تو بيا پول ها را ببر كه او هم نيامد و از گرفتن پول منصرف شد.سه يا چهار روز قبل از قتل، من با يزدان بودم كه متوجه شدم «مهدي» به يزدان زنگ زد و درباره من پرسيد كه چرا از من خواستگاري كرده است و بسيار عصباني بود و بعد از پايان تماس به گوشي تلفن همراه من زنگ زد و مرتب تهديدم ميكرد.نحوه آشنايي شما با يزدان چگونه بود؟دو ماه قبل از حادثه، يزدان به دفتر آمد تا يك منزل مبله اجاره كند و براي تنظيم قولنامه به همراه مشاورانم به دفترم آمد. با هم در رابطه با اجاره و وديعه مشغول صحبت شديم و به توافق رسيديم و يزدان كارت شناسايي اش كه عكس كارت ملي بود به من داد و حدود يك ساعت ما را معطل كرد و به بهانه اينكه يكي از آشنايانش در حال انتقال پول و چك به دفتر است. بعد از حدود يك ساعت و نيم قرار شد يزدان فردا پول را بياورد و قرارداد را امضا كنيم.فردا هر چقدر به وي زنگ زدم جوابگوي تماسم بشود تا اينكه بعد از يكي، دو هفته دوباره به دفترم آمد و عنوان كرد آن آپارتمان را نمي خواهد و كارت شناسايي اش را گرفت و رفت و دوباره پس از چند روز به بهانه اجاره يك آپارتمان ديگر آمد و به من گفت كه در يك آژانس كرايه خودرو مشغول به كار است و درباره كار مسكن پرسيد و از من خواست كه استخدامش كنم. «يزدان» از اوايل مهرماه در دفتر من مشغول به كار شد و در طول چند روز رابطه اش را با من خيلي نزديك و خوب كرد و به من پيشنهاد ازدواج داد. من هم قبول نكردم.رابطهمان يك رابطه كاري بود ولي يزدان هم ول كن من نبود و عنوان مي كرد كه مهر من در دلش نشسته و خواستار ازدواج با من است.مهدي (قاتل) از كجا به رابطه شما و مقتول (يزدان) پي برد؟«مهدي» كه براي ديدن من به دفترم مراجعه كرده بود از آبدارچي سئوال كرده بود و قضيه خواستگاري «يزدان» را فهميده بود.واكنش مهدي پس از فهميدن اين موضوع چه بود؟«مهدي» به يزدان زنگ زده و گفته بود كه لقمه بزرگتر از دهانش برندارد و براي يزدان خط و نشان مي كشيد كه پايش را از اين ماجرا بيرون بكشد.پاسخ «يزدان» به «مهدي» چه بوده است؟«يزدان» هم كوتاه نمي آمد و «مهدي» را تهديد ميكرد و حتي يك بار هم چند نفر را براي كتك زدن «مهدي» به جلوي دفتر فرستاده بود.«مهدي» و «يزدان» چند روز با هم درگير بودند؟حدود سه، چهار روزي با يكديگر ارتباط تلفني داشتند و مدام همديگر را تهديد مي كردند.پاسخ شما به تماسهاي «مهدي» و «يزدان» چه بود؟من در جواب به «مهدي» زير بار رابطه با يزدان نميرفتم و ميگفتم به هيچوجه قصد ازدواج با «يزدان» را ندارم و از مهدي خواهش ميكردم كه اين قضيه را فيصله دهد ولي او گوش نميكرد، يزدان هم از خر شيطان پايين نمي آمد و به من ميگفت من گازاشك آور دارم كه هشت متر پخش مي شود و به هر كسي بزنم روي زمين مي خوابد، مهدي كه هيچ، بزرگتر از مهدي هم دوام آن را نمي آورد.چرا موضوع را با پليس مطرح نكرديد؟روز چهارم آبان ماه جاري به اتفاق يزدان به دادسراي ناحيه 18 سعادت آباد رفتم و از «مهدي» شكايت كردم و شكواييه را به كلانتري بردم و هنگامي كه قصد داشتم شاهدان را به كلانتري ببرم، پيامكي برايم آمد كه عنوان شده بود مهدي با يك قبضه قمه مقابل كلانتري منتظر است تا تو را بكشد! با خواندن اين پيامك سريع از كلانتري خارج شدم و خودم را در منزلم پنهان كردم.روز قبل از قتل چه اتفاقاتي افتاد؟مهدي به من زنگ ميزد و تهديدم ميكرد و مهدي و يزدان با يكديگر در ارتباط بودند و به طور مستمر يكديگر را تهديد ميكردند و فحش ميدادند و براي هم خط و نشان ميكشيدند.به نظر شما چه عواملي باعث شعله ور شدن اين درگيري و قتل شد؟شب آخر من با يزدان بودم و يزدان مرتب به «مهدي» ميگفت كه من اين خانم را دوست دارم و قصد ازدواج با او را دارم. بايد مادر بچه هاي من بشود و خيلي از من تعريف كرد و با اين كارها و حرفها باعث تحريك و جنون «مهدي» شد.از قتل يزدان چگونه مطلع شدي؟روز حادثه من خانه بودم و از فرط نگراني و خستگي خوابيده بودم. ساعت سه ظهر از خواب بيدار شدم و هنگامي كه گوشي ام را برداشتم ديدم كه 42 تماس از دست رفته داشتم و مشاوران و كاركنان دفتر به من زنگ زده اند كه در اين رابطه با يكي از مشاوران تماس گرفتم و ايشان گفت كه «مهدي»، «يزدان» را به قتل رسانده است. من اول باور نكردم تا اينكه گوشي را برادر يزدان برداشت و پشت تلفن سر من داد مي كشيد. آنجا از حال رفتم و وقتي كه به هوش آمدم وسايلم را جمع كردم و به خانه خواهرم فرار كردم تا اينكه از اداره آگاهي تماس گرفتند و براي تحقيقات من را احضار كردند.شما چرا فرار كرديد، مگر شما هم دخالتي در قتل داشتيد؟نه، من هيچ دخالتي در اين قتل نداشتم، فقط خيلي ترسيده بودم.چه دفاعي از خودت داري؟خيلي ناراحتم كه اين درگيري منجر به كشته شدن «يزدان» شد و اين حادثه براي من خيلي خيلي تلخ بود و من هيچ دخالتي در اين درگيري نداشتم. نمي خواستم اين حادثه بسيار فجيع اتفاق بيفتد.